:یادداشت‌ها و نقدهای سینمایی حسین جوانی***********در اینستاگرام #سینماقصر را دنبال کنید ***********

۳ مطلب با موضوع «کارنامه‌ی آثار» ثبت شده است

مروری بر کارنامه‌ی رضا عطاران در تلویزیون

سادگیِ پُراُبهت و سرزندگیِ بیش‌ازحد

 رضا عطاران، مثل خیلی‌های دیگر که حالا به بازیگر/ کارگردان‌های مطرح تلویزیونی تبدیل شده‌اند، کارش را به‌عنوان بازیگر سریال‌های مهران مدیری شروع کرد: ترکیبی از تیپ‌سازی و آیتم‌هایِ کوتاه نمایشی، در مجموعه‌های ساعت‌خوش و سال‌خوش. گستره‌ی نگاه این دو مجموعه و تبدیل‌شدن‌شان به‌ برنامه‌های تلویزیونیِ فراگیر و جریان‌ساز، بیشتر از آن‌که وابسته به‌نقشِ هدایت‌گری مدیری باشد، مدیون نویسندگانی خلّاق بود که با هر چیزی که امکان داشت شوخی می‌کردند؛ از فیلمفارسی‌ها و معضلات و موضوعات اجتماعی بگیرید تا برنامه‌های تلویزیونی. همین خصیصه جلوتر و وقتی عطاران هنرِ نویسندگی‌اش را صیقل می‌داد، در دو کار مهران غفوریان، حرف‌توحرف و زیر آسمان شهر، به‌کار او آمدند. عطاران و غفوریان، موفق شدند به‌کمک نگاهِ پذیرای‌شان به‌آدم‌هایِ پیرامونِ شهرشان و هم‌دلی با آدم‌های مختلف در موقعیت‌های مختلف، از زیر یوغ آیتم‌های نمایشی خارج شوند و با زیر آسمان شهر فصل تازه‌ای از سریال‌های طنز را بیآفرینند. مرتبه‌ای که غفوریان هیچ‌گاه نتوانست بدان قدرتْ حفظ و یا تداوم‌اش بخشد و به‌جای او این عطاران بود که سخت‌کوشانه هنرِ نویسندگی‌اش را با قدرت بازیگری و بازیگردانی‌اش ترکیب کرد و در مقام کارگردانْ خالق آثاری ماندگار در عرصه سریال‌سازی شد.

 سیب خنده، مجید دلبندم، ستارها و قطار ابدی / مصدوم آماده است!*

جنس شوخیِ حالا دیگر آشنای عطاران، که می‌توان به‌راحتی هر چیزی را دستمایه شوخی کرد و هر شخصیتی در هر جایگاهی را دست انداخت، اولین بار در مجموعه‌یسیب خنده شکل‌وشمایلی جدّی به‌خود گرفت و کارِ کودک‌بودن‌اش نیز محمل خوبی شد که بتوان به‌راحتی به‌آن‌ها پرداخت. جنس معصومانه‌ی آیتم‌ها و ترکیب‌شدن‌شان با خشونتی که کودکان این دورهِ زمانه به‌راحتی با آن ارتباط برقرار می‌کنند، در دستان بازیگران مستعدی که عطاران همیشه نشان داده توانایی بالایی در کشف‌شان دارد، ازسیب خنده یک معیار ساخت که به‌راحتی می‌شد با یکی از شخصیت‌ها و مشکلِ عجیبِ اشتباه‌گویی‌اش، یک سریال جداگانه ساخت: مجید دلبندم. پس از مجید دلبندم مجموعه‌ی ستاره‌ها با همان سوژه‌سازی‌هایِ سیب خنده کار مهمی برای عطاران محسوب نمی‌شد؛ امّا قطار ابدی و شکل ویژه‌ی برخورد عطاران با سوژه‌ها، حرکت نویی به‌حساب می‌آمد. شوخی‌های ابزوردِ تکرارشونده و تبدیل روزمرگی شخصیت‌های تاریخی(مثل نرون، رابین‌هود یا حسن‌کچل) به‌موتیف‌های نمایشی در کنار استفاده از دست‌مایه‌ی همیشه کاربردی حضور عنصر خارج از قاب، باعث شد آیتم‌های نمایشی قطار ابدی با توجه به شباهت زیادشان به‌کاری که مدیری به‌راحتی انجام می‌داد، یعنی آیتم‌سازی حول محور یک موضوع خاص، شکل و شمایلی عطارانی بگیرند و تشخّص کارگردانی که می‌کوشد سبْک خودش را  بیابد و بسازد، داشته باشند.

 کوچه‌ی اقاقیا / بوی دنبه!

اولین سریالِ داستانی عطاران با این‌که تلاش زیادی شد تا سرپا بایستد امّا به‌شکست منتهی شد. استفاده‌بردن از تکیه‌گاهی مثل منوچهر نوذری و متن‌هایی که عطاران آن‌ها را به‌سمت بسط یک موقعیت خانوادگیِ نه‌چندان پیچیده ولی درعین‌حال گرم پیش می‌برد، نتوانست عامل مطمئنی باشد برای سریالی که بنا بود نود شب ادامه یابد. از میانه‌ی کار(مثل اکثر سریال‌هایی که تنها به رفتار شخصیت‌هایش متّکی است، به‌جای موقعیت‌های داستانی‌اش) عطاران که دید دیگر نمی‌تواند به‌وراجی‌های شخصیتِ تیموری یا خُل‌مزاجی شخصیت صادقی و شوخی‌های گاه‌وبی‌گاه بامزه‌ی نوذری(به‌خصوص با اشعار حافظ) سریال را به پیش ببرد، شخصیت عجیب‌وغریب مجید صالحی را وارد داستان کرد که برای خودش ترکیب منحصربه‌فردی بود از آذری‌زبان‌های تهران‌نشین. امّا این هم چاره‌ی کار نشد و در قسمت‌های پایانی، بازیگران یکی‌یکی غیب شدند. عطاران کم نیاورد و شوخی برادرهایی که برای برگرداندن همدیگر اشتباهی به بروجرد و بیرجند و بجنورد و... می روند را ترتیب داد ولی کار از کار گذشته بود و مجموعه از دست عطاران در رفته بود. کوچه اقاقیا با ترفندِ نشانه‌شده‌ی عطاران یعنی عکس‌گرفتن تمام شخصیت‌ها به‌پایان رسید و عطاران دیگر به‌سمت ساخت «نود شبی» نرفت.

 خانه به‌دوش/ چرا قیمه‌ها رو می‌ریزی تو ماستا؟

خانه به‌دوش، اولین مجموعه‌ی تلوزیونی عطاران بود که پس از سیب خنده نام او را بر سر زبان‌ها انداخت. کاری مناسبتی که نشان‌داد می‌توان روزه‌داران را به‌جای بمباران‌کردن با پیام‌ها اخلاقی و ماورایی، با نشان‌دادن بخشی از زندگی خودشان به‌خودشان خنداند و برای ادامه‌دادن به ماراتنِ ماه رمضان سرحال نگاه داشت. خانه به‌دوش، نه داستان تازه و ناگفته‌ای داشت و نه موضوع و محتوایی جدیدی؛ همان داستان بارها تعریف‌شده‌ی تضادِ دارا و ندار و نتیجه‌ی همیشگی برتربودن صلح و صفای ندارها درمقابل استرس زندگی پول‌دارها. شاید حتّا بتوان گفت نوع نگاه خانه به‌دوشاندکی متحجّرانه است که نشان می‌دهد بدبخت‌بیچاره‌ها باید به‌همان که دارند قانع باشند و دست از بلندپروازی بردارند. ولی آن‌چه خانه به‌دوش را به‌اثری ماندگار تبدیل کرد، رویکرد واقع‌گرایانه‌ای بود که عطاران به‌نمایش زندگی این آدم‌ها داشت: نزدیک‌کردن ریتم فیلم به‌زندگی روزمره از طریق استفاده‌ی حداکثری از مدیوم تلویزیون ــ که تکرار مکررات را به‌راحتی در دل خود هضم می‌کند ــ، غالب‌کردن شیوه‌ی بازی بازیگران بر موقعیت‌های داستانی، بهادادن به فضاسازی از طریق مکث در لوکیشن‌هایی با تفاوت‌های رنگی حساب‌شده و از همه مهم‌تر: تن‌دادن به‌بلاهت، رندی و شیطنتِ مورد قبول همه‌ی ایرانی‌ها، باعث شد، چنان‌که از سریالی در این سطح توقع می‌رود، بینندگان خود و نزدیکان‌شان را در شخصیت‌های خانه به‌دوش ببینند و دل‌ به‌دل زندگی ایرانی جاری در فیلم بدهند. بعد از گذشت سال‌ها هنوز دیالوگ‌های لولایی: «چرا قیمه‌ها رو می‌ریزی تو ماستا» یا «علیِ، علی»، جملات معروفی هستند که در موقعیت‌های واقعی زندگی روزمره به‌کار ایرانی‌ها می‌آید. چرا که اکثر موقعیت‌های طنز خانه به‌دوش در واقع برش‌هایی از زندگی واقعی هستند که دخل و تصرف خاصی در آن‌ها صورت نگرفته است.

نکته‌ی دیگر، یافتن زوج استثنایی لولایی/ امیرجلالی بود که بعد از زوج تکرارنشدنی کاویانی/ مهین‌ترابی همان شیمی درجه یک میان زوجی در میان‌سالی را به‌بهترین شکل ممکن منتقل می‌کردند.

 متهم گریخت/ بی‌بی با اون چشاش!

بازهم یک ایده‌ی تکراری و مستعمل و بازهم ساختن دنیایی جدید از تمام چیزهای کهنه‌ای که بارها دیده‌ایم. عطاران پرداخت‌اش به‌موقعیت‌های شلوغ و میزانس‌های پُر رفت‌وآمد را قوام می‌بخشد و به‌اتفاقاتی که بین آدم‌های یک محله و همسایه‌ها می‌اُفتد، سروسامان منطقی‌تری می‌دهد. قدرت ایجاد موقعیت‌های طنز در دل داستان‌هایِ تکراری سمت‌وسوی کار عطاران را از استفاده‌ی صرف از طنزهای کلامی و تکه‌کلام‌ها جدا کرد و به تک‌تک بازیگران اجازه داد در هر سطحی از داستان موقعیت‌های طنز خود را بسازند. همچنین تأکید بر اجزای متشکله‌ی خانه از اتاق‌خواب‌ها و هال تا دستشوی و حمام و آشپزخانه برای اولین‌بار خودش را متهم گریخت نشان داد. گسترش ایده‌های طنزهای موقعیت به مکان‌مند، باعث شد بینندگان به‌سرعت خودشان را در محیط خانه‌ای قدیمی، امّا آشنای ایرانی، بازشناسند و با محیط پیرامونی شخصیت‌ها اُخت شوند. حالا دیگر می‌شد به‌راحتی و بدون درغلتیدن به‌دام ابتذال نشان داد شخصیت‌ها برای استفاده از توالت در یک خانه‌ی ایرانی چه مشکلاتی دارند.

برخی از سکانس‌های طولانی متهم گریخت، به‌سادگی پتانسیل تبدیل‌شدن به‌یک نمایش طنز را دارند که به‌خوبی پرداخت شده‌اند و با انبوه شخصیت‌ها، حتّا به‌شکل منفک، قابل دیدن روی صحنه هستند؛ به‌عنوان نمونه: سکانس عروسی در قسمت پایانی. عطاران دیگر انقدر در کارش پیشرفت کرده بود که از لی‌لی‌کردن پاهای بدون کفش، رقص بیآفریند. از موقعیتی تصادفی، در یک صحنه‌ی معمولی، شورِ جمعی آفریدن و مناسبات تلویزیونی را دورزدن، از آن مراتبی است که کمتر کسانی در ایران بدان دست یافته است.

 ترش و شیرین/ کار ما تموم شد

ساختن لحظه‌ی حال: سکون و تداوم غیرآزاردهنده‌ی آن ــ که دغدغه‌ی خیل هنرمندان واقع‌گرا بوده است ــ با تأکید عطاران بر سبْکِ کاری و (خوش‌مزه آن‌که) بدون این‌که تلاشِ حق به‌جانب و متکلفانه‌ای برای ساخت‌اش به‌خرج دهد، از میان تصاویر ساده و بازی روان بازیگران‌اش رخ می‌نمایاند. کاری را که عیاری، با کمال‌گرایی‌اش، در طول چندین سال به‌انجام رساند، عطاران، با آسان‌گیری‌اش، در چند ماه انجام داد و با کاستن از اغتشاش لحظه‌ی حال و پرداخت حوادثی خاص، به‌بیان دیگر با اهمیت‌دادن به‌چیزهای به‌ظاهر بی‌اهمیت، ساده‌کردن و برگزیدن را جایگزین انتخاب از سر تفکر مدت‌دار کرد. پس، لحظات سریال‌هایش هر کدام به‌اندازه‌ی یک قسمت مجموعه به‌جای کش‌آمدن، بسط روایی یافتند و با ترکیب هوشمندانه‌ی هیجانات، سخت‌ترین کار ممکن، یعنی ساختن حافظه را در مدیومی که برخلاف این جریان حرکت می‌کند، به‌سرانجام رساندند. حالا دیگر بیننده جزئی از سریال است؛ زیرا شخصیت‌ها و مکان‌ها و رفتارشان به‌بخشی از حافظه‌اش تبدیل شده‌اند. نمایش پشت‌صحنه‌های ترش و شیرین نیز نشان داد عطاران چه زحمتی برای ساختن این دنیا می‌کشد و سهل و ممتنع بودن‌اش نتیجه ادراک جهان‌بینی‌ای‌ست که این دنیا را می‌سازد و نه فیلم‌برداری‌های بزن‌دررویی.

 بزنگاه/ بوی آقاجون

کوبریک در چشمان باز بسته، فینچر در زودیاک، تارانتینو در پالپ فیکشن و حتا سوفیا کاپولا در جایی، جملگی کاری کردند که هر کارگرانی جرأت آن را ندارد. آن‌ها پسند شخصی خود را از شیوه برخورد با موضوعات و شیوه‌ی روایی‌ای که مناسب این پسند می‌دیدند را بر قواعد سینمایی رایج ترجیح دادند و پای آن‌چه خلق می‌کردند ایستادند. این درست همان کاری است که عطاران در بزنگاه کرد. پس از بازی‌کردن در نقش آدم‌هایی که یا دزد بودند یا لَش و بی‌مصرف، معتادبودن را نیز به این خصایص افزود و چنین آدمی را در بطن خانواده‌ای نه چندان متعادل، امّا طبیعی و قابل باور قرار داد؛ آن هم در روزهای ابتدایی فوت پدرشان. بستر رنگی سردِ تصاویر در کنار نگاه رندانه به مراسم کفن و دفن در ایران و همراه‌کردن این میزان از شلوغی با لحظات خلوتِ شخصیت‌ها در قاب‌هایی لُخت و پرداخت شخصیت دختر مهربان مردی معتاد امّا نه چندان پشیمان، ترکیبی بدیع از هنرمندی و مردم‌گرایی عطاران بود که حداقل در تلوزیون ایران بی‌سابقه بود. آن‌هم در ساعات ابتدایی پس از افطار.

بزنگاه در نیمه ابتدایی‌اش به موسیقی فولکلوری شبیه بود که سرخوشانه و با سلیقه دست‌چین شده بود تا ما را در لحظاتی خاص به‌وجد آورد. گاه با حوصله از یک تک‌نوازی سرشار می‌شد و گاه به‌شوری غم‌انگیز تن می‌داد. صد حیف که نگاه آکنده از سوءتفاهم مسئولان و در بعضی موارد منتقدان ــ که دنیای تلویزیونیِ گل‌وبلبل را به‌واقعیت‌گرایی روزمره ترجیح می‌دهند ــ باعث شد خیلی زود و هنوز بزنگاه به نیمه نرسیده از گوشِ جان سپردن به‌این موسیقی محروم شویم.

به‌جای نتیجه‌گیری و نق‌زدن به این‌که چرا تلویزیون این‌گونه دست‌پروده‌های با استعدادش را می‌سوزاند، می‌توان به یک بیت از ترانه‌ی پایانی زیر آسمان شهراشاره کرد که کارنامه‌ی سریال‌سازی عطاران مبین آن بوده است:

زیر آسمون این شهر چرا دشمنی چرا قهر؟

وقتی میشه تهی کرد جام زندگی رو از زهر.

------------------

* تیترها از دیالوگ های سریال های عطاران انتخاب شده

 

۰۳ بهمن ۹۳ ، ۱۱:۰۸ ۰ نظر
حسین جوانی

مروری بر کارنامه‌ی محمد حسین لطیفی در تلویزیون

 ساده، صمیمی و قابل احترام

لطیفی اولین بار با مجموعه‌ی کت جادویی به‌تلویزیون آمد. پس از تجربه‌ی یک کار سینمایی با موضوعی جوان‌پسند و در پیوند مستقیم با انگاره‌هایی که لطیفی در هر فرصتی به‌آن‌ها بازگشته است. ایده‌ی جذابِ کُتی که ازخود پول بیرون می‌دهد در کنار استفاده از استعدادِ تازه شکوفاشده‌ی رامبد جوان و زوج امتحان پس‌داده‌اش آنته فقیه نصیری و بازی قدرت‌مند و گیرای فراهانی، باعث شد کت جادویی خیلی زود بر سر زبان‌ها بیفتد و پس از گذشت سال‌ها از پخش سریال هنوز خیلی‌ها با حسرت از آن یاد کنند. در جامعه‌ای که اغلب جوان‌هایش در اندیشه‌ی یک‌شبه پول‌دارشدن آن‌هم بی‌دردسر و زحمت هستند، رؤیای داشتن کت جادویی در قالب سریالی که در نیمه‌ی اول به‌عزت‌مندی پول‌دارها می‌پردازد، توجه بسیاری را به‌خود برانگیخت. اصل سریال هم همان لذت‌بردن از داشتن پول بود، بقیه‌اش که همان زندگی ساده و صمیمی و احترام به‌مادر و... چقدر خوب است، باید زحمت کشید و این‌گونه نصایح بود که حرف تازه‌ای نبوده و نیست و از فرط تکرار در چنین قالب‌هایی حوصله سَر بر شده است. پس از کت جادویی، لطیفی، با فیلم‌نامه‌ای از حسین پاکدل و تیمی که محمدرضا شریفی‌نیا(یِ آن روزها روی دُور) جمع کرده بود به‌سراغ همسایه‌ها رفت. لشکر بازیگران فیلم، ناخودآگاه ببینده را به‌سمت خود جذب می‌کرد امّا داستان همان داستان همیشگی آپارتمانی با ساکنین نامتقارن ولی درنهایت با صلح و صفا بود که مشکلات خانوادگی و شغلی دارند. حضور گرم بازیگران کار‌کُشته و مانوردادن روی داستان‌های امتحان‌پس‌داده از همسایه‌ها سریال خانوادگیِ سرگرم‌کننده‌ای آفرید که پس از بارها دیدن همچنان لطافت خود را حفظ کرده است و با این‌که بازیگران و کارگردان هیچ کوششی برای خارج‌کردن کاراکترها از تیپ جااُفتاده‌شان نداشتند، همسایه‌ها خیلی راحت جایش را باز کرد و به‌دل ایرانی‌های نشست. تا این‌جای کارنامه‌ی سریال‌سازی، لطیفی همچنان ناظر خوبی است، خوب بلد است سروسامان بدهد، بدون آن‌که دخل‌وتصرف کند. همه‌چیز در قاب‌های ساده و بدون تکلّف پیش می‌رفت؛ با این حال امّا در یک نگاه بی‌رحمانه، همسایه‌ها یک نود شبی است که رندانه نود شب طول نمی‌کشد.

بالاخره مسئولینِ تلویزیون پتانسیل نهفته در شیوه‌ی کارگردانی لطیفی را کشف کردند و لطیفی با شیوه‌ی بدون تأکید و دل‌مشغولی‌های نزدیک‌اش به‌انگاره‌های مورد پسند تلویزیون، تبدیل به‌مناسبتی‌ساز درجه‌یکی شد. اولین سریال مناسبتی او، سفر سبز، پیوند زیبایی میان جست‌وجوی هویت مردی غریب با دهه‌ی اولِ مُحرم ایجاد کرد و با آمیختن موضوعاتی مثل شفا، جست‌وجوی مادر، حضور پیونددهنده‌ی ادیان، هیأت‌داری و... با زندگی طبقات مختلف ایرانی به‌حق شایسته‌ی صفت «ایرانی‌بودن» است. پرداخت هم‌دلانه و رمانتیک امّا مهندسی‌شده‌ی پاکدل از داستانی که به‌مؤلفه‌های فرهنگی و اجتماعی و تأثیر آن‌ها بر توده‌های پایین‌دست دارد، در دستان لطیفی(و بازهم گروه بازیگرانی که شریفی‌نیا جمع‌کرده) تبدیل به‌اثری قابل دفاع شده است. سفرِ دانیل(با بازی پارسا پیروزفر) به‌اشراق شبیه است. «حرکتی از مسیری به‌مسیر دیگر برای یافتن منشاء خوبی‌ها، کمالات و فضایل اخلاقی.» به‌این اضافه‌کنید شخصیت یگانه‌ی حاج رضا را که تا قبل از سفر سبز در سریال‌های تلوزیونی سابقه نداشت. یک حاجی بازاری(با بازی قابل قبول امین تارخ) که ترکیب ملیحی بود از صفا و صمیمیت و لات‌منشی! نوع صحبت‌کردن حاج رضا با خدا در شب شفاگرفتن دخترِ نابینایِ مسیحی که نوعی خودخواهی و طلب‌کاری را با ذلت و فروتنی درهم آمیخته، از تأثیرگذارترین لحاظ سفر سبز است.

فرار بزرگ، قدم رو به‌عقبی برای لطیفی بود؛ داستان عده‌ای از رجال مملکتی در حکومت پیش از انقلاب که قصد دارند بر هر ضرب‌وزوری هست پیش از وقوع انقلاب از کشور بگریزند با بهره‌بردن از لودگی‌های جواد رضویان و کاریکاتور ساختن از این آدم‌های صاحب منسب- در مقابل انقلابی‌های مؤمن و متعادل، تدبیری بود که بیشتر به‌کار سریالی برای کودکان و نوجوانان می‌آمد نه سریالی که قرار است حاوی پیام‌های مشخصی برای بزرگ‌سالان باشد.  وفا امّا به‌سرعت آب رفته را به‌جوی بازگرداند. پرداخت همدلی‌برانگیزِ عاشقانه‌ای قابل باور و تا حدودی تابو در بطن داستانی پلیسی/ جاسوسی، از وفا سریالی جذاب در نوروز غم‌آلود سال 85 ساخت. میدان‌دادن به‌بازیگری که محمدرضا فروتنِ کنترل‌شده و متینی را در ذهن تداعی می‌کند در کنار هانیه توسلی که بدون آن‌که زحمت چندانی بکشد همیشه سوژه‌ی خوبی برای موردتوجه‌بودن مردها در سریال‌ها بوده و بازی عالی اصلانی و همچنین بازی‌گرفتن از  هنرپیشه‌ی عرب و تکه‌کلام‌اش، وفا را به‌سادگی سر پا نگاه می‌داشت تا پیام‌های جانبی‌اش را منتقل کند. لطیفی ولی به‌این قناعت نمی‌کند و با مستحیل‌کردن ماجراها در لوکیشن‌های سرد و بارانی تهران در تضاد آشکار با لبنانِ گرم و آفتابی، از وفاسریالی ساخت که علاوه بر این‌که بر امواج موضوعات موردپسند تلوزیون سوار است برای بیننده‌ی دل‌زده از این موضوعات نیز دیدنی و در عین حال قابل قبول و فهم باشد.

صاحب‌دلان، با عنوان ابتدایی ساده‌دلان، برمبنای فیلم‌نامه‌ی کارشده‌ ای از نادر طالب‌زاده ــ که دیالوگ‌نویس قهاری است و به‌سادگی از پس القای مفاهیم دینی در بستر داستان‌های شهری برمی‌آید ــ سریالی پُرشخصیت و پُروپیمان و داستان‌محور بود که براساس داستان‌های قرآنی پیش می‌رفت و در هر مرحله از رابطه‌ی پدربزرگ و نوه و فرزندان و برادرِ از راه به‌در شده‌اش بر بخشی از داستان‌های قرآنی منطبق بود. همین درآوردن داستانی با خاستگاه معنوی و دینی و تقدس‌زدایی‌کردن از آن‌ها برای قابل درک کردن و باورپذیرکردن‌شان نزد تماشاگری که به‌این راحتی‌ها حق را به‌پیرمردی که بر اساس خواب‌هایش راه می‌اُفتد تا مردم را هدایت کنند نمی‌دهد، بزرگ‌ترین معضل پیش روی لطیفی بوده که لطیفی از پس حل آن به‌خوبی برآمده. مثل همیشه رویکرد لطیفی در انتخاب حساب‌شده‌ی بازیگران‌اش او را به‌مجموعه‌ای از بازیگران رسانده است که در همان قسمت‌های ابتدایی و با به‌ثمر نشستنِ شیمی بین محجوب، کوثری و مهین‌ترابی نیمی از بار باورپذیری داستان می‌کاهند. با این حال به‌دلیل حجم داستان و عدم توجه به‌این‌که تضمینی وجود ندارد به‌دلیل آن‌که داستانک‌های پیش‌برنده‌ی سریال مستقیماً از قرآن برداشت شده‌اند، الزاماً در قالب روایتی سریال بی‌عیب جلوه کنند،صاحبدلان از میانه به‌بَعد تبدیل به‌مجموعه‌ای از معماهایی درهم تنیده می‌شود که بیننده باید آن‌ها را از پَس دیالوگ‌های کوبنده‌ی شخصیت‌ها رمزگشایی کند. الگویی لطیفی و طالب‌زاده برای به‌سرانجام رساندن شخصیت‌های صاحبدلان الکن باقی‌می‌ماند و نگاه گزیده‌گویی و رویکرد بصریِ سریال در پایان‌دادن داستانک‌ها، نمی‌تواند در قسمت پایانی به‌جمع‌بندی قابل باوری برای ببیندگان عام برسد. هر چند که صاحبدلان یکی از بهترین سریال‌ها با درون/برون‌مایه‌ی مذهبی است که در تلویزیون ساخته شده.  

پس از چند سال دوری از تلوزیون، لطیفی بازهم با یک سریال «ماه رمضانی» بازگشت و دست روی ساختن فیلم‌نامه‌ای گذاشت که شیوه‌ی اقتباس از آن به‌شکل یک سریال تلوزیونی مورد مناقشه قرار گرفته بود. نردبام آسمان به‌زندگی قیاس‌الدین جمشید کاشانی، دانشمند ایرانی در زمان تیموریان، می‌پردازد که به‌واسطه‌ی هوش سرشار به‌دستاورهای بزرگی در ریاضیات و نجوم رسیده است. نردبام آسمان، به‌همان میزان که مملو از ماجراهای تاریخیِ پُرجذبه بود، پروژه‌ی گران‌قیمتی هم بود.گروه سازنده چاره را در استفاده از تروکاژ کامپیوتری و استفاده از پرده آبی دیدند، امّا حجم استفاده از این ترفند چنان بالا رفت که سریال را به اثری تئاتری با انبوهی از نماهی کدر بیرونی تبدیل کرد. مهمترین عامل جذابیت نردبام آسمان، نه نگاه ساده و صمیمی لطیفی به شخصیت‌های تاریخی‌اش بود و نه رویکرد بی‌تأکید و گزارشی سریال به‌تاریخی که پیش از این با جلال و شکوه از آن یاد می‌شد، بلکه بازی عجیب وحید جلیلوند در نقش قیاس‌الدین بود که ترکیبی بود از رهایی‌اش در مقابل دوربین و تسلطی که شخصیت‌اش را نیز تحت تأثیر قرار می‌داد. ویژگی قیاس‌الدین که باید همواره چیزی را برای دیگران توضیح دهد انتخاب جلیلوند را که مجری توانمندی است توجیه می‌کند. لطیفی در ابتدا عطاران را برای این نقش در نظر داشت، امّا جلیلوند انتخاب قابل قبول‌تری برای تلویزیون بوده و مورد تأیید نیز قرار گرفت. سبْک بازی جلیلوند که شخصیتی تاریخی را که ما هیچ آشنایی با آن نداریم از صافی ذهن و جسم خود می‌گذراند و تبدیل به‌آدمی می‌کند که شاید در واقعیت چنین جزئیات رفتاری نداشته را پیشتر در بازی زنده‌یاد مهدی فتحی در نقش عمروعاص و داریوش فرهنگ در نقش ابن‌زیاد(معصومت از دست رفته) دیده بودیم. پس از جلیلوند، عرب‌نیا در مختارنامهاین شیوه را  غنای بیشتری بخشید.

در زمانه‌ای که سریال‌های خارجی با سرعتی فزاینده با زیرنویس و کمترین قیمت و فاصله زمانی به‌بازار آمدن‌شان، به‌دست مصرف‌کننده‌ی ایرانی می‌رسد، به‌سمت ساخت سریالی با معیارهای بالاتری نسبت به‌دیدگاه بسته‌ی تلوزیونی رفتن، حرکت پسندیده و قابل تقدیری است. قلب یخی به‌عنوان اولین سریالی که تنها برای پخش در شبکه نمایش خانگی ساخته شده است، تنها یک فصل خود را پشت سر گذاشته است و هنوز برای نظری کلی دادن درباره این سریال زمان زیادی باقی مانده است. تنها با احتساب فصل اول قلب یخی می‌توان گفت لطیفی با اتکایِ به‌جایش به‌بازیگر/ ستاره‌هایش، داستانی ملتهب را به‌خوبی پیش برده است و از پس نگاه‌داشتن و علاقه‌مندکردن بیننده‌ای که این بار برای دیدن سریال باید پول خرج کند، برآمده است.   

***

حتا با نگاهی سَرسَری و از روی اسم‌ها و بدون این‌که لازم باشد تمام سریال‌های لطیفی را دیده باشیم  هم می‌توان به‌راحتی گفت  سریال‌های لطیفی هیچ ربطی به‌هم ندارند. از دلِ یک سریال با درون‌مایه‌های طنز و حسرتِ اجتماعی و عبرت‌آموزی، پرت می‌شوید به یک سریال آپارتمانی با انبوه بازیگران و بعد یک سریال معرفت‌محور با درون‌مایه‌ی جست‌وجو؛ و درست وقتی به‌پیگیری کارهای کارگردانی مسلط بر کارش اُمیدوار شده‌اید سروکله‌ی یک سریال بر مبنای لودگی و به‌مسخره‌گرفتن سران رژیم قبل از انقلاب پیدا می‌شود و پس از آن، وفا. ربط وفا به‌صاحبدلان همان‌قدر است که مثلاً ربط کت جادویی به نردبام آسمان. بنا نیست از لطیفی توقع داشته باشیم سریال‌هایش به‌هم مربوط باشند امّا علاوه بر تسلط‌اش در به‌فعلیت‌درآوردن داستان‌ها این دیگر یک توقع حداقلی‌ست که زیبایی‌شناسی بصری‌اش را پس از سال‌ها شکل داده باشد. با این حال علاوه بر شامه‌ی تیز لطیفی در دست‌گذاشتن روی فیلم‌نامه‌های خوب، برخی ویژگی‌ها در آثار لطیفی تکرارشونده‌اند: علاقه به‌نمایش آیین‌های مذهبی که از طریق آدم‌های مذهبیِ موجّه جا می‌اُفتند و سکانس‌ها معروف نمازخواندن شخصیت‌ها در سریال‌هایش. همچنین لطیفی همچون میرباقری علاقه‌مند است داستان‌های عاشقانه‌اش را در بستر جذاب و ماجرایی پیش ببرد. ولی این سه ویژگی هیچ‌گاه به‌شکل یک پیکره‌ی واحد و درهم‌تنیده به‌روح آثار وی تزریق نشده‌اند تا لطیفی حتّا در قلب یخیاش نیز نشان دهد همچنان در حال از این شاخه به آن شاخه پریدن است.

۰ نظر
حسین جوانی

مروری بر کارنامه‌ی مهران مدیری در تلویزیون

راه‌و‌رسم متعجب‌سازی

دوره‌ی اول: آیتم‌سازی

مدیری کارش را با بازیگری در چند فیلم و تئاتر و مجموعه‌های نوروز 72 و باغ گیلاسشروع کرد؛ امّا نقطه‌ی شروع مدیری، به‌عنوان یکی از کارگردان‌های برتر تلویزیونی، نه مجموعه فراموش‌شده‌ی پرواز 57، بلکه سریال حالا تبدیل به‌خاطره‌ای خوش شده‌یساعت خوش بود. ساعت خوش، سبْکی را که داریوش کاردان با مجموعه‌های موفق نوروز 72 بنیان کرده بود و سویه‌ای سیاسی‌ـ انتقادی داشت به‌سمت ساخت آیتم‌های نمایشی با درون‌مایه‌های اجتماعی و خانوادگی سوق داد و با استفاده از خورده‌روایت‌های زندگی روزمره و ذوق‌ورزی‌های شاعرانه و بعضاً آوانگاردِ نویسندگان‌اش به‌بهترین شکل ممکن کمال بخشید. ساعت خوش و مجموعه‌های متعاقب آن، شکل‌وشمایل خاصی داشتند؛ از دو بخش تشکیل می‌شدند: آیتم‌های نمایشی با محدوده‌ی زمانی مشخص که یک شوخی کلامی یا تصویری را بسط می‌دادند و یک مجری که درباره موضوعاتی که آیتم‌ها حول آن‌ها شکل می‌گرفتند، حرف می‌زد؛ یا به‌بیان بهتر آن‌ها را تعریف و توصیف می‌کرد. مدیری، این الگو را به‌هر شکل ممکن و تا دل‌کندن از این شیوه‌ی تولید سریال پی‌گرفت و حتّا تن به‌مبتذل‌ترین نوع برخورد به‌آن داد، امّا هیچ‌گاه ــ و تا زمانی که آپارتمان‌سازی را شروع کرد ــ از آن تخطی نکرد.

تا پیش از ساعت خوش، خنداندن بزرگ‌سالان امری بود که به‌سریال‌ها هفتگیِ گاه‌وبیگاه و یا مناسبت‌های خاص آن هم سالی یک‌بار نوروز محدود می‌شد. شاید بتوان مهم‌ترین عامل گُل‌کردن ساعت خوش و جریانی که در تلویزیون به‌راه انداخت را این امر دانست که حالا خنداندن از سالی یک‌بار به‌هفته‌ای یک‌بار رسیده بود و همچنین گستردگی شوخی‌های ساعت خوش از لودگی محض(چرت‌وپرت‌گفتن و زدن یکدیگر) تا طنزهای روشن‌فکری(مثل آیتمی که نشان می‌داد مردی بی‌خانمان در یک یخچال زندگی می‌کند) تمامی اقشار جامعه را دربر می‌گرفت. مدیری این موفقیت را با سال خوش و نوروز 76 ادامه داد امّا با جُنگ 77 و آیتم‌های بی‌مزه‌ی زن و شوهری، به‌بزنگاه مهمی رسید که مجبور شد برگ برنده‌اش را رو کند. مدیری توانایی عجیبی در خود کشف کرد: این‌که قادر است از میانه‌ی یک سریال و با حفظ همان عوامل، سریال را از بنیان تغییر دهد و با انرژی مضاعف به‌مسیر ادامه دهد. طی سال‌ها، این روش ققنوس‌وار همیشه عامل نجات‌دهنده‌ی مدیری بوده است. جُنگ 77 به‌یک‌باره از پیله‌ای که به‌دور خود پیچیده بود خارج شد و آیتم‌هایِ نمایشیِ موضوع‌محور که با طنازی مدیری در میان‌شان رنگین شده بودند حال‌وهوای تازه‌ای یافت. در شرایط ویژه‌ی سیاسی و اجتماعی پاییز و زمستان سال هفتادوهفت، جُنگ 77 به‌سان آبِ گوارایی بود که به‌کام مردم ریخته شد. در بازبینی این سریال اولین نکته‌ای که به‌نظر می‌آید جنس شوخی‌های متکی به‌لودگی و هجو است که با تکه‌کلام‌سازی‌ها تعمدی همراه است و به‌مرور زمان تمامی جذابیت خود را از دست داده است؛ امّا جُنگ 77مجموعه‌ای بود که نشان‌داد می‌توان بازه‌ی زمانی خنداندن مردم را از هفتگی، به‌روزانه نیز رساند و موفقیت مالی که با خود به‌همراه آورد (تبلیغات میان‌برنامه‌ای با این سریال در تلویزیون باب شد) مسیر را برای تولید و توجه به‌تولید سریال‌های نودشبی با محوریت طنز هموار کرد.

ببخشید شما، آخرین تیر ترکش مدیری بود در آیتم ساختن . به‌نظر می‌رسید دیگر موضوعات به‌پایان رسیده‌اند و چیزی باقی‌نمانده است. جُنگ 77 موضوعات مورد وثوق تلویزیون و ببخشید شما تمامی شغل‌هایی را که می‌شد با آن‌ها وارد شوخی شد را دوره کرده بود.

  دوره‌ی دوم: آپارتمانی‌سازی

پلاک 14 و نود شب دو مجموعه‌ای بودند که با این‌که در محیط‌هایِ آپارتمانی مانند می‌گذشتند، امّا همچنان مُهر آثار قبلی مدیری را باخود داشتند. مدیری همچنان دست از پلاتوگفتن و بندکردن به‌عوامل پشت‌صحنه برنمی‌داشت و سطح قابل قبول آثار قبلی‌اش به‌شکل آزاردهنده‌ای رو به‌افول بود و به‌نظر می‌رسید ستاره در حال خاموش‌شدن است. تا این‌که به‌واسطه‌ی مجموعه‌ای که به‌بهانه‌ی دوره‌کردن مجموعه‌های طنز ده سال ساخته شده بود، مدیری به‌گفت‌وگو، هر چند به‌سبْک خودش، با تمامی کسانی نشست که تا آن زمان دستی بر طنز تلویزیونی داشتند و سؤال مهمی را مطرح کرد: ما تا حالا چه کار کردیم؟ طنز 80 بدون آن‌که قصد قبلی در آن باشد تبدیل به‌کنفرانسی شد که طنزپردازان تلویزیونی تجربیات خود را در آن دوره کنند و به‌اُفق‌های جدید بیندیشند.

پاورچین، به‌عنوان اولین کارِ زوجِ مدیری/ قاسم‌خانی آغازی نه چندان گیرا، امّا باچفت‌وبستی داشت که وقتی پس از چندین قسمت مدیری سریال را با ورود شخصیت‌های جدید به‌کلی متحول کرد، تا انتها نیز از همان پی‌ریزی اولیه داستان استفاده کرد. ویژگی منحصربه‌فرد متن‌های قاسم‌خانی که ترکیبی از شوهایِ تلویزیونیِ آمریکایی و طنزهای انتقادی انگلیسی (به‌خصوص از نوع بی‌بی‌سی‌اش) بودند، آمیزه‌ای کنترل‌شده از لودگی و شوخی‌های سبُک با طنز بی‌پرده و حساب‌شده را ارائه می‌داد که در تلویزیون بی‌سابقه بود و وقتی در دستان توانا و تجربه‌کسب‌کرده‌ی مدیری تبدیل به‌تصویر شدند به‌شکوفایی رسیدند. همین امر زمینه را برای بروز ویژگی‌ای که تا آن لحظه هیچ‌گونه رویکردی به‌آن وجود نداشت یعنی نمایش رذالتِ رشدکرده در جاهایی که به‌معصومیت و سادگی مشهورند، باز کرد. حمله به‌چیزی که تا پیش از آن پاک محسوب می‌شد، نیازمند ساختن فضایی بود که از میزان بَرخوردندگی‌اش نزد توده مردم بکاهد. این شد که مدیری و قاسم‌خانی رو به‌الگویی آوردند که برای تعریف ویژگی‌های فیلمفارسی استفاده می‌شود: قراردادن شخصیت‌ها در موقعیت‌های هپروتی و موجه قلمدادکردنِ ناکجاآبادی که هر اتفاقی در آن ممکن است. استفاده‌ی حداکثری از امکانی که قبول فرهنگ فیلمفارسی نزد مردم در اختیار سازندگان گذاشته بود، در محیطِ به‌ظاهر بی‌بندوبار، ولی در عین حال فکرشده‌ای، که مدیری و قاسم‌خانی باوسواس به‌آن رسیدند، به‌آن‌ها این امکان را داد تا به‌هر داستان و تابویی نزدیک شوند، بدون آن‌که به‌کسی بَربخورد: نمایش تن‌دادن به‌هر ذلتی برای رسیدن به‌پول و مقام، دررفتن از بار مسئولیت‌های خانوادگی با دروغ‌گویی‌های مکرر، به‌مسخره‌گرفتن هرگونه برخورد روشنفکرانه و عاشقانه به‌زندگی و... در کنار واژه‌سازی‌هایی که این رفتار را توضیح می‌داد (مثل: پاچه‌خواری، زپف، هشتپلکو و...) جملگی، همراه گروه سازنده‌ای که بی‌هیچ ابایی نویسنده سریال را یک بز معرفی می‌کرد و ما ببینندگان پیگیر سریال را به‌موجودات همه‌چیزخواری که هرچه آن‌ها بسازند با جان‌ودل می‌بینیم و به‌به و چه‌چه می کنیم: والیبال‌بازی‌کردن با نوزاد قنداقی، دادن آب سیمان برای پختن بچه در شکم زن حامله، استفاده از اسم جیم جارموش به‌عنوان فحش... پاورچین، با گذشت سال‌ها، قله‌ای فتح نشده است.

نقطه‌چین، خوابیدن در خنکای موفقیت پاورچین بود که با سبْکی از طنز که مدیری همیشه علاقه‌ی خود را به‌آن نشان داده ــ یعنی پرداخت شلخته به‌موقعیت‌های ابزوردی که هول مردهایی تنها شکل می‌گیرد ــ شروع شد (آن‌چه کم‌وبیش در آثار ابتدایی جارموش شاهدش هستیم)؛ اما به‌سرعت و به‌دلیل اشارات سیاسی مستقیم‌اش جلوی چشم ببینندگان (مدیری حتا زنگ‌زدن به‌بازیگرانی که قرار است سریال‌اش را از چاه بیرون آورند را از ما پنهان نکرد) تبدیل به‌ملغمه‌ای شد از آن‌چه سریال‌های مدیری به‌آن‌ها شناخته می‌شوند. از زن‌ذلیلی و توسری‌خوربودن مردها تا پول‌دوستی شخصیت‌ها و پایان‌هایی با منطق کارتونی و نمایش بخشی از پشت‌صحنه‌ها به‌عنوان تیتراژ پایانی. به این‌ها اضافه‌کنید رویکرد تازه‌ی تلویزیون ــ که سریال‌ها باید خرج خودشان را دربیاورند ــ که باعث شخصیت بی‌کار و محتاجِ پولِ مدیری، در سریال ماشینی چند میلیونی داشته باشد.  

با این‌که جایزه بزرگ از همان ابتدا هم، جنس کاری که مدیری ارائه می‌دهد نبود، امّا کوتاه‌بودن زمان پخش‌اش باعث شد این نقیصه چندان به‌چشم نیاید و آدم‌هایی که هر کدام به‌یک زبان حرف می‌زنند، و موقعیت‌های تکرارشونده‌ای که به‌کارهای عطاران شبیه بود، نوروز مردم را شیرین کرد.

 دوره‌ی سوم: متعجب‌سازی!

هزینه‌ی بالای ساختن یک روستا برای تهیه‌کنندگان ثابت آثار مدیری باعث نشد آن‌ها از خیر تصویری‌کردن برره بگذرند. این‌گونه شد که بهترین موقعیتی که می شد نصیب مدیری و قاسم‌خانی بشود، بروز کرد. در فضایی که آن‌ها با دقت سروسامان داده بودند، زمینه برای ساختن هر موقعیت طنز و شوخی با هر چیز و کسی فراهم بود و دایره‌ی این آزادی در برخورد با موضوعات چنان بالا گرفت که کار به‌اعتراض عمومی کشید. نه تنها عامه‌ی مردم، بلکه هر کس که به‌اصولی معتقد بود که عرف و اجتماع را شکل می‌دادند، به‌شب‌های برره معترض بود. در این میان امّا شبهای بررهبه‌تُرک‌تازی خود ادامه می‌داد و ابایی نداشت از نمایش مردمانی که مهم‌ترین کارشان انتظار رویش نخود است، احترام هیچ‌چیز را ندارند، از هر حربه‌ای برای رسیدن به مقاصدشان استفاده می‌کنند، زبان نفهمند و هیچ ارزشی به‌غیر از عرف خود را نمی‌پذیرند.

ویژگی تازه‌ی شب‌های برره اضافه‌شدن شخصیت ناظر بود. کسی که شاهد رفتار غیرمعقول این افراد بود و از چنین رفتار و آداب‌ورسوم و عرف‌هایی متعجب می‌شد. جایگزینی برای شخصیت ثابت مدیری که در لحظات استیصال به‌دوربین زل می‌زد و حالا از جنس مردم بود. باغ مظفر با تداوم همین ایده شکل گرفت امّا به‌سرعت به‌آفتِنقطه چین، یعنی تبلیغات درون سریالی، دچار شد. این‌بار ولی گروه نویسندگان از این اتفاق، وضعیتی پست‌مدرن خلق کردند. بهره‌بردن از پیش‌آگاهی ببیندگان نسبت به‌نمایشی‌بودن موقعیت، باعث شد از ترکیب خانواده‌ای که خود را اشراف‌زاده می‌دانند، مجری مزاحمی که پیام‌های تبلیغاتی ارگان‌های دولتی و اپراتور تلفن همراه را با وراجی به‌خورد ما می‌دهد و آدم‌های معاصر از جنس بینندگان که این تناقض را درک نمی‌کنند، وضعیتی پست‌مدرن خلق شود و نویسندگان با پَروبال‌دادن خلاقانه به‌طنزهای آلنی و کافمنی به‌شکوفایی این موقعیت‌های بپردازند.

دو مجموعه‌ی مرد هزار چهره و مرد دوهزار چهره، بازگشت مدیری به‌زندگیِ در جریان مردم ایران بود و به‌نمایش‌گذاشتن نه‌چندان طنزآمیز، امّا، به‌علت تلخی بیش‌ازحد، خنده‌دارِ واقعیت‌های اجتماعی با رویکردی، مثل همیشه، فانتزی‌گونه‌یِ مدیری در برخورد با موضوعات برای نرم‌کردن تیغ برنده‌ی انتقادات‌اش: این‌که ما ملتی هستیم که به‌راحتی از یکدیگر سوءاستفاده می‌کنیم؛ چه کسی را ببینیم که این پتانسیل را در خود داشته باشد و چه جماعتی که به‌ما اعتماد کرده‌اند. چراغ سبز تلویزیون به‌مدیری برای نزدیک‌شدن به‌این آفت، داد همه را درآورد. از سازمان ثبت احوال تا هنرمندانی که توقع نمی‌رفت به‌این میزان کم‌جنبگی ازخود نشان‌دهند. با این حال، بازی خیره‌کننده‌ی مدیری و رویکرد حرفه‌ای‌اش در ساخت سریال، با به‌کارگیری بازیگران شناخته‌شده و مکث‌های حساب‌شده روی موقعیت‌های داستانی برای جااَنداختن آن‌ها، چنان مرد هزار چهره را محبوب کرد که ساختن دنباله ــ مرد دوهزار چهره ــ اتفاقی طبیعی بود. سیل مجدد شکایت‌ها امّا نشان‌داد همچنان نمی‌شود به‌واقعیت‌های پیرامونی به‌این راحتی‌ها نزدیک شد.

در یک فرآیند طبیعی مدیری، این‌بار با نویسندگانی جدید، به‌ساخت همان فضای هپروتی بازگشت. قهوه‌ی تلخ می‌توانست به‌یکی از موفق‌ترین آثار مدیری تبدیل شود، اگر در تلویزیون پخش می‌شد: طنز و طنزپردازی به‌شکل تصویری نیازمند تداوم است. تا بیننده رفته‌رفته موقعیت‌های طنز را درک و با شخصیت‌های داستان اُخت شود. عرضه‌ی قهو‌ه‌ی تلخ به‌شکل توزیع در شبکه خانگی ــ آن‌هم زمانی که شیوه ساخت سریال به‌شدت متکی به‌روش‌های اجرای تلویزیونی است ــ مهم‌ترین ضربه را به‌آن زد، چرا که پیوستگی سریال را مخدوش و مانع از شکل‌گیری و جااُفتادن شخصیت‌ها و موقعیت‌های داستانی نزد ببنندگان شد. به‌این اضافه‌کنید وقفه‌ای دو ماه را که در توزیع سریال رخ داد و قهوه‌ی تلخ را از یاد دور کرد.

قهوه‌ی تلخ سریال بلندپروازانه‌ای‌ست که مدیری تمام کوشش‌اش را می‌کند میان شخصیت‌های بیش‌ازحد زیادش تفاوتی قائل نباشد و تا این‌جای کار که ناموفق عمل کرده است. قهوه‌ی تلخ با مصالحی امتحان‌پس‌داده ساخته‌شده و پیش‌می‌رود و میزان خلاقیت و جسارت در آن به‌کمترین حد ممکن رسیده است و باید قسمت‌ها منتظر ماند تا شباهتی تصادفی میان یکی از شخصیت‌های و اتفاقات تاریخی‌اش با زمانه‌ی خود پیدا کنیم. مثل همیشه باید منتظر کار بعدی مدیری بود چرا که او همواره نشان داده خوب بلد است چطور متعجب‌مان کند.

  

۰ نظر
حسین جوانی